مسعود خدیوی، متخصص جراحی مغز و اعصاب بیمارستان فوق تخصصی صنعت نفت تهران است و فارغ از گرد سفید گذر عمر که بر چهره اش نشسته، ساعت هفت صبح، پرانرژی و با صلابت با روی خوش در بخش جراحی بیمارستان به استقبالم می آید. پس از بازدید از اتاق عملی که آماده جراحی یک بیمار است، در فرصتی کوتاه با وی گفت وگو می کنم و او از دوران تحصیل و کار در رشته پزشکی می گوید. مسعود خدیوی اینگونه آغاز می کند: دهم آذرماه 1332 درکرمانشاه متولد شدم. سال 1351 از استان کرمانشاه به عنوان نفر اول دیپلم گرفتم و همان سال در کنکور سراسری شرکت کردم که نفر دهم شدم و پا به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران گذاشتم. در سال 1357 با رتبه برتر از دانشکده پــزشکی فارغ التحصیل شدم. در آن زمان، امکاناتی برای نفرات برتر فراهم بود که در صورت تمایل برای گرفتن تخصص و فوق تخصص با بورس تحصیلی به خارج از کشور اعزام شوند که البته من ترجیح دادم بمانم. سال 1358 در تهران وارد رشته تخصصی جراحی مغز و اعصاب شدم و در سال 1363 به عنوان نفر اول بورد تخصصی جراحی اعصاب ایران فارغ التحصیل شدم. به اینجای گفت وگو که می رسیم، خدیوی نفس عمیقی می کشد و به دوران جنگ و خاکریز و مجروحان جنگی پرت می رود و ادامه می دهد: پس از گرفتن تخصص، وارد دانشکده پزشکی بیمارستان سینا شدم، اما با شدت گرفتن جنگ تحمیلی در دوران دفاع مقدس، تصمیم گرفتم بلافاصله به جبهه بروم و دوران سربازی را آنجا بگذرانم. بعد از دوره آموزشی، به عنوان جراح اعصاب منطقه غرب کشور به پادگان مستقر در سرپل ذهاب رفتم و دو سال خدمت سربازی را در این پادگان سپری کردم؛ دو سالی که پر بود از بمب، خمپاره، مجروحان نظامی و غیرنظامی، اما من رفته بودم که خدمت کنم. مجروحانی که قابل درمان بودند، در همان جا درمان می کردم، اما آنها که حال وخیمی داشتند به تهران اعزام می کردم تا عمل جراجی روی آنها انجام دهم. وی می افزاید: بعد از این دوران، بلافاصله به استخدام دانشگاه تهران درآمدم، اما اینجا هم سودای خدمت به جنگ و جبهه باعث شد بعد از مدتی به دلیل اینکه جبهه غرب و جنوب فاقد جراح اعصاب بود، به درخواست معاونت آموزشی وزارت بهداشت، 6 ماه به عنوان مسئول جبهه جنوب و بخش جراح اعصاب بیمارستان گلستان دانشگاه جندی شاپور به اهواز بروم، اما وقتی این دوره 6 ماهه تمام شد، با عملیات مرصاد مواجه شدم و 8 ماه دیگر در اهواز ماندم. دورانی که در جبهه بودم، پر بود از حوادث تلخ، شبیخون های هر شب دشمن و خطرهایی که گاه تا پشت در اتاقم می آمد، اما اینها باعث نشد لحظه ای به نبودن و نماندن فکر کنم. حتی انگیزه و تلاشم برای مقابله مشکلات و معضلات ناشی از جنگ دوچندان شده بود. من مسئولیت تدریس به دانشجوها، اداره جبهه و رسیدگی به مجروحان را در 6 استان مجاور داشتم، پس باید ادامه می دادم و دور از خانواده و تنها این بار را به دوش کشیدم. خدیوی با نفس عمیقی که می کشد از دنیای جنگ فاصله می گیرد و با خیره شدن به نقطه ای از دیوار اتاق می گوید: بعد از مستقر شدن در تهران، یکی از دوستان همکلاسی ام که آن موقع در بیمارستان شرکت نفت، مسئول امور اداری بود، با من صحبت کرد و این شد که از دهه 60 تاهم اکنون، به عنوان جراح مغز و اعصاب در بیمارستان فوق تخصصی صنعت نفت تهران مشغول هستم، ضمن اینکه فعالیت اصلی ام در دانشگاه تهران، تدریس دانشجوهای متخصص مغز و اعصاب است.<br> <br> پزشکی یعنی عشق<br> <br> از او درباره اینکه یک پزشک چه شاخصه ها و خصوصیاتی باید داشته باشد تا مردم به او اعتماد کنند و به موفقیت های بالاتر برسد که می پرسم، می گوید: پزشکی عشق است و بدون عشق نمی شود پزشکی کرد. باید به کارت عشق بورزی در این صورت است که موفق خواهی بود. باید عشق داشته باشی تا بتوانی جانت را وقف التیام دردهای دیگران کنی و فراتر از یک حرفه، رسالتی انسانی و اخلاقی را به دوش بکشی. من اگر یک بار دیگر هم به دنیا بیایم، باز هم پزشک و جراح مغز و فوق تخصص جراحی ستون فقرات خواهم شد. خدیوی درباره حضورش در بیمارستان صنعت نفت تهران می گوید: در این مدت سی واندی سال که با صنعت نفت همکاری دارم، فقط 18 ماه از اینجا دور بودم آن هم موقعی بود که در سال 1373 برای گذراندن دوره تخصصی جراحی ستون فقرات به فرانسه رفته بودم. اینجا بود که بزرگ ترین تجربه های طبابتی را کسب کردم؛ همیشه به رزیدنت ها و فلو ها هم می گویم یکی از جاهایی که متنوع ترین بیماران را دارد، همین بیمارستان نفت است؛ بیماران خاص از تمام اقشار و مناطق کشور. الان هم مهیای رفتن به اتاق عمل هستم. از او می خواهم خاطره ای از دوران کاری خود بگوید که با شوق تعریف می کند: کارم تمام شده بود و می خواستم از بیمارستان خارج شوم که از اورژانس تماس گرفتند یکی از کارکنان بیمارستان تصادف شدیدی داشته و با وضعیتی وخیم به اورژانس منتقل شده است. این شد که بلافاصله اقدام های لازم برای عمل انجام و بیمار عمل شد. خوشبختانه وی بعد از یک هفته به وضعیت عادی و یک ماه بعد هم به کار برگشت. این یکی از بهترین خاطرات زندگی و کاری من محسوب می شود.<br> <br> پزشکی بذر امید کاشتن است<br> <br> فاطمه السادات حمیدی، متخصص داخلی فوق تخصص خون و سرطان بالغین (انکولوژیست)، از دیگر پزشکان حاذق بیمارستان صنعت نفت تهران است. در گپ و گفت با این پزشک متخصص، او نیز از این حرفه و رمز و رازهای آن، همچنین عوامل موفقیتش گفت و به کسانی که علاقه مندند در این مسیر گام بردارند، توصیه هایی کرد. حمیدی درباره چرایی انتخاب رشته پزشکی می گوید: ورودی سال 1371 دانشگاه شهید بهشتی هستم و تخصص و فوق تخصص را در این دانشگاه گذراندم. سال 1390 هم فارغ التحصیل شدم و از همان سال تاکنون در بیمارستان صنعت نفت تهران در بخش انکولوژی و به درمان بیماران سرطانی مشغول هستم، اما اینکه چرا رشته پزشکی را انتخاب کردم، برمی گردد به علاقه زیادی که به آن داشتم، زیرامعتقد بودم پزشکی، باعث می شود معنایی به زندگی بدهم و این رسالتی است فراتر از دانش، زیرا پزشکی علاوه بر دانش، باامید و از خودگذشتگی گره خورده است. الان هم احساس می کنم هر روز ماموریتم این است که به جای ترس، امید بکارم و به جای چالش، پیروزی را به نمایش بگذارم. وی با اشاره به اینکه در رشته پزشکی هر روز با مرگ و زندگی سرو کار داریم و فرسودگی در کمین است، ادامه می دهد: بخصوص در مورد پزشک آنکولوژیست، کسی که قدم در این راه می گذارد، باید از خودگذشتگی، جانفشانی و هم قدم شدن با مریض را در تمام مراحل پیشه کند. باید روحیه خاصی داشته باشد تا بتواند در مریض روحیه جنگندگی و مقابله با سرطان ایجادکند تا بتواند آن را شکست دهد. باید طوری رفتار کند که بیمار به تیم پزشکی اعتماد کند و همراه شود. البته در اینجا، از روان شناسان و مشاوران هم کمک گرفته می شود تا بیماران ناامید نشوند.<br> <br> صبوری رمز پیروزی<br> <br> این آنکولوژیست بیمارستان فوق تخصصی صنعت نفت تهران با تاکید بر اینکه پزشکان کسانی هستند که همواره دغدغه سلامت جامعه را به دوش می کشند، می گوید: به عنوان آنکولوژیست افتخار می کنم که بخشی از جنگندگان ناشناس علیه سرطان هستم و هدفم این است که به بیماران بگویم شما فقط شماره پرونده نیستید و سرطان هم پایان راه نیست؛ بلکه با حمایت متخصصانی که در کنار شما ایستاده اند، برنده میدان مقابله با سرطان خواهید بود. معتقدم پزشکی، هنر گوش دادن به دغدغه های بیماران و خانواده های آنان است؛ به قول ابوعلی سینا هم باید بیمار را درمان کرد و هم نگرانی های بیمار را. از او می خواهم اگر خاطره ای خاص در ذهن دارد، بگوید که تعریف می کند: در این شغل، طعم شیرین و تلخ را همیشه با هم احساس می کنیم. در زمان شیوع کرونا، جوانی به ما مراجعه و با تشخیص سرطان خون بستری شد؛ امیدی به خوب شدن نداشت، اما خوشبختانه با عمل پیوند مغز استخوان و تلاش پزشکان به کانون گرم خانواده برگشت. همین اکنون هم از معاینه بیماری می آیم که سرطان روده دارد. او خیلی دیر مراجعه کرده؛ به طوری که به دیگر اندام های داخلی اش هم صدمه زده است. تیم پزشکی مشغول به کار شد و با شیمی درمانی، بیماری عقب نشست. امروز خوشحالم چهره شاداب و خندان دختر و همسر این بیمار را می بینم که با چه ذوقی پشت در بخش آنکولوژی منتظر ترخیص او هستند.<br>